تبليغاتX
سکوت
و سرمایه هر کس به اندازه حرف هایی است که برای نگفتن دارد...
 

 دلتنگ شب های نهج البلاغه ایمان به سامرا و نجف با مهدی نامی، نه در سامرا و نه در نجف...
که سکوت زیبای آنجا را کلام امیر محو جبروتش کرده بود تا سکوت هم ساکت بماند...
و من که شاگرد تنبل کلاس اراده، مشق "همت بلند دار..." زمزمه می کردم و هوس سامرا بر دل سیاه مشق...
و دست آخر ای امام مهربان، چه خوب فهماندیمان، که فرقی نیست که "نجف" باشی یا "سر من رای" که سرور دلت هر کجا بود، آنجایی...
و داغ حسرت خوب بودن بر این دل تاریک، که فاصله هاست بین من و "همام" یک کارگر ساده ی عراقی، که صبح ها در سرداب غیبت انتظار می کشید، چه انتظاری...

او میدانست "افضل العباده الانتظار الفرج..."که  این گونه بی قرار، مرا درس می داد که منتظر باش، که این رسم انتظار نیست...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت   توسط هانی منصورنژاد | 


یک سال دیگر، و یک برگ از دفتر کرده ها و ناکرده ها...

نوای پایان گه گاه صورت را می نوازد -در غیاب کوتاه طوفان غفلت- که دایمی اگر بود، شاید کرده ها بیش بود نا کرده ها کمتر...

چشمانم را می بندم، تمرین باید، تحویل را،

 که "اگر تو روی به بازگشت نهاده باشی و مرگ روی درآمدن داشته باشد، چه زود [و چه خوب] به هم خواهید رسید..."* 

وتو چه خوب می چشانی "احلی من العسل" را در پایان این چند برگی حیات...




---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

* اذا کنت فی ادبار والموت فی اقبال، فما اسرع الملتقی... (حکمت 28، نهج البلاغه)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت   توسط هانی منصورنژاد | 


این روزهای طاقت فرسا، چه پررنگ رد نگاهت بر سجاده نقش می خورد، ای معبود رحمان!!!

طاقتم افزون کن، تا چشم وجودم فراموشش نشود که ان الله یدافع عن الذین امنوا...

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت   توسط هانی منصورنژاد | 

چه فاصله هاست بین سلام حبیب و سلام غریب،

ولی ایمان دارم، نه به خودم، که به تو،

آخر این شب های جمعه به دادمان می رسد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت   توسط هانی منصورنژاد | 


و امشب...

 داغدار سه ساله ی بیابان دویده،

دردانه خارزار پیموده ی غافله...

در طواف راس بریده ی قرآن،

چشم می بندد بر حرامیان آفتاب ندیده...

و هروله کنان ندای "هل من ناصر..." پدر را لبیک می گوید... 

 

السلام علیک یا رقیه بنت الحسین علیه السلام بابی انت و امی و نفسی...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم بهمن 1388ساعت   توسط هانی منصورنژاد | 
 


صحیــفه ی غدیر بر تارو پود  هستـی داغ میزند که

 "من کنت مولاه فهذا علی مولاه"

 تا عالمیان بدانند

 "ربه فیه تجلی و ظهر..."

که عشق علی (علیه السلام) در دل دشمنانش نیز خانه داشت...؛

عیــــــــــد ولایـت مبـــــــــارک

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت   توسط هانی منصورنژاد | 


چند وقتی است که خاموشی ات می شود خار در گلو ٬ و سکوتت فریاد دلتنگی...

 برایت از غافله سالار عاشورائیان خواندم تا شاید غبار از چهره ی غم ٬ بر کاغذ ِدل بسایی... 

از چاک چاک ِ لبهای تشنه ی لبیک ٬ که با نقش ِ "لا اله الا هو" بر گنبد وجود ٬ اذان ِ "واعطشا" را از مناره های صبر جاری می کند.... 

از چادر  ِعفت ٬ که "لولاک لما خلقت الافلاک" را ٬ بر طاق آسمان ِ داغ ِ کوفیان خیمه می زند...

از صدای زلال "و الفجر و لیال عشر.." لابلای نفس های تشنه ی کودکی شش ماهه ٬ که هنوز هم  بر گونه ی آسمان جاریست....

از دیدگان دوخته براه مسافری سه ساله ٬ که گوشواره ی سکوت ٬ تنها همدم  ِ بغض هایش از بند دنیاست که " یا دهر ! اف لک من خلیلی.. "

برایت می خواندم تا بنویسی برایم... اما...اما طاقت نیاوردی...

ناگهان خیسی  ِ کاغذ مرا به خود آورد ، وجای خالیت در دستانم....

 و سکوتت که مصائب حسین علیه السلام بر قلم نمی آید ، و تنها نوشتی  :

 

"الا و صلی الله علی الباکین علی الحسین..."

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت   توسط هانی منصورنژاد | 


دوباره  مرغ  روحم  هوای  کربلا   کرد                دل شکسته ام را اسیر و مبتلا کرد

زسرگذشت اشکم به لب رسیدجانم                 که هر چه کرد با من فراق کربلا کرد

.

.

.


+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت   توسط هانی منصورنژاد | 

 

یک شبی مجنون نمازش را شکست...

 

استعمال دخانیات عامل اصلی سرطان است !

 

 خواستن توانستن است... 

 

ماجراهای آقای هوشمند ! 

 

رسد آدمی به جایی ...

 

بدون شرح !!!!!!!!!!!!

 

اعضای شرکت "طرح دستان معمار" + خانواده ...

جای خالی را با فوتوشاپ پر کنید  

 

 

کوچکترین عضو "طرح دستان.." ! 

 

هیچ سال پایینی هیچ وقت سال بالایی نمیشه

هیچ سال بالایی هیچ وقت سال پایینی نبوده..! 

 

 

چشم ها را باید شست...

 

کاش که همسایه ی ما می شدی...

 

شنیدن کی بود مانند دیدن...

 .....................................................................................

شرح عکس: شهر زیراب - مهر 1387 

 photos by sirhoney

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت   توسط هانی منصورنژاد | 
  

 حدیث ِ دلدادگی اگر به پهنای قلم آمد ٬

دیگرحدیث ِ دلدادگی نیست ٬ چند سطری است شاید در بند ِ قلم ...

حدیث ِ دلدادگی رابر پستوی دل می نویسند ٬

نه بر پیشانی ِ زبان ٬

حدیث ِ دلدادگی شاید چند رکعت اشک باشد و یک سجده نیاز...

حدیث ِ دلدادگی هرچه هست ٬

یک جرعه نگاه می خواهد و یک دنیا سکوت...

 

 ................................................................................

شرح عکس: عاشورا  1387

Photo by sirhoney

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت   توسط هانی منصورنژاد | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
نام خود گم می کنم،تا نام او پیـدا
کنـم،خود نمی بینـــم دگر،تا دیـده
در او دوختــــم،سایه‌ رعنـــــای او
هرشب تماشا می‌کـنـم،تاچـــراغ
دل به پای او ‏افروختــــــــــــــم...


نوشته های پیشین
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1388
آذر 1388
دی 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
پیوندها
تنزیل من رب العالمین
سایت دوره 42 علوی
محسن فرهمند آزاد
سید مهدی شجاعی
استاد علامه کرباسچیان
خطابه غدیر
گروه طرح و تحقیق فاطمیه
نیمه خالی لیوان
حرف های جا مانده
رویا های یک مرد
گاه نوشت
این روز ها که می گذرد
محمد محسن چیت چیان
ازحافظ تا گیشا
نمایندگی مجاز
طلبگی
آبهای عمیق
طلبه ای میگفت مرسی !
آقا محمد...
سید علی شریفی
مهدی رئیسی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM





Powered by WebGozar